#بلو_پارت_246
رضا-دزدن بابا، دزد همینه.
ارسلان به من نگاه کرد و گفت:
-دست مست که بهت نزد حرومزاده؟
رضا-نه تو نیومد.
ارسلان-تو از کجا فهمیدی که دزد اومده؟
-هی صدای تق تق میومد.
ارسلان-تق تق چی؟
رضا ، ارسلانُ عقب کشید و رفت پنجره رو باز کرد و به دورو بر پنجره نگاه کرد و گفت:
-با سنگ ریزه به پنجره میزدن.
ارسلان-برای چی دزد باید با سنگ ریزه به پنجره بزنه؟
-من که گفتم اونا دزد نبودن، حس کرده بودم.
صدای در اومد، ارسلان با سر به رضا اشاره کرد که هوای منو داشته باشه و خودش رفت دم پنجره. همسایه امون بود.
رضا-من پایین تختت میخوابم نگران نباش.
romangram.com | @romangram_com