#بلو_پارت_245


-نه اون دزد نبود، یه حسی بهم میگه دزد نبود.

رضا-تو الان ترسیدی، ترستِ که باعث میشه این فکرُ بکنی. آروم باش بزار برات آب بیارم.

«با وحشت و هول گفتم:» من دیگه اینجا نمیخوابم، تنها نمیخوابم.

جلوتر از رضا بلند شدم.

رضا-خیله خب.

صدای ارسلان اومد که نفس زنان وارد خونه شد و با همون حال گفت:

-دیدیشون؟

-نه فقط فهمیدم صورتشونو پوشونده بود، اون که پایین ایستاده بود مسن تر بود، انگار چاق بود ولی اینکه بالا اومده بود تند و تیز بود.

ارسلان-با موتور بودن در رفتن؛ تا کجا دنبالشون دوییدم!

رضا-دیگه با موتور بودن که گیرشون نمینداختی .

ارسلان-اول رسیدم پایین تازه سوار شده بود. گرفتم کشیدمش پایین ولی اون که پشت فرمون بود بی هوا توی گردنم زد....

«گردنش قرمز شده بود، رضا به سمت ارسلان رفت و گردنشو چک میکرد، ارسلان کلافه سرشو از زیر دست رضا بیرون کشید و گفت:»

-ول کن داداش خوبم، گیرشون میاوردم زنده زنده سلاخی میکردمشون کثافتارو، پلاک موتور هم کنده بودن.

romangram.com | @romangram_com