#بلو_پارت_244
جیغ زدم؟ جیغ؟ یعنی لوزه هام از حلقم بیرون زد. رضا و ارسلان هم انگار آماده باش بودن یکیشون دویید توی اتاق و یکیشون بیرون دویید. من نمیدونم چطوری به مغز ارسلان رسید که باید بیرون بدوئه. رضا از بالا داد زد:
-بی پدر وایسا... ارسلان بگیرش....
دستم رو گوشام بود و هنوز میلرزیدم...رضا منو سریع توی بغلش گرفت و گفت:
-هیچی نیست، تموم شد، تموم شد.... من اینجام، نمیزارم اتفاقی برات بیوفته.
«با هق هق گفتم:» اومد....اومده بود...بالا....بالا....
رضا-فردا یکیُ میارم پنجره هارو حفاظ بزنه.
«با ترس در حالی که چشمامو توی بغل رضا تا ته باز کرده بودم گفتم: حتما اونا....اونان....
رضا-اونا الان بیان بالا سرتو که چی بشه؟
-حتما برای اینکه شکایت نکنم خواستن بکشنم.
رضا-اگر قرار بود بکشنت
«منو از بغلش بیرون کشید و ادامه داد:» ولت نمیکردن که سراغت بیایم و ببریمت. کار اونا نیست.
=پس کیه؟
رضا-دزده، دزد.
romangram.com | @romangram_com