#بلو_پارت_247


«با بغض گفتم:» داداش من دارم سعی میکنم که.... که زندگی کنم و همه چیُ از اول شروع کنم اما...

«شونه هامو بالا دادم و اشکامو پاک کردم:» نمیزارن.

«رضا بازوهامو میون پنجه هاش گرفت و دقیق بهم نگاه کرد و جدی گفت:»

-من حواسم هست دیگه، تو زندگی کن.

حس میکردم مهمم، بهم اعتماد به نفس میداد وقتی توی بدترین شرایط اینطوری بهم میگفت یه حسی با کنش زیاد منو به آغوشش می کشوند. حتی اینکه اول هیچکدوم از آغوش های این روزها منو دربرنمیگیره و این منم که با اصرار بهش میچسبم، منو از این تمنای زیبا درو نمیکرد. دستاش دور شونه هام حلقه شد؛ این یعنی تفاوت جثه ای!

حس میکردم درونم فیبر های نوری در حال جنبشن، عجیبه که بدترین نوع ترس چند دقیقه پیش برام اتفاق افتاده و من حالا موندم با یه بغل وضع شده! نمیدونم شاید جزء اون تیپ شخصیت ها هستم که با هر تلنگر تغییر میکنه. درست مثل رقص نوری که با صدای موزیک تنظیم شده!

ارسلان تا درو بست رضا منو به عقب هدایت کرد و این باعث شد یه تیتر بولد شده توی سرم خاموش و روشن بشه، " جلوی ارسلان نباید بهش نزدیک بشم!"

رضا به سمت حال رفت و منم پشش راه افتادم.

ارسلان-همسایه ها پرسیدن به پلیس زنگ بزنیم گفتم نشونه ای نداریم!

رضا-آره ولی مجرم حتما به صحنه ی جرم برمیگرده تا لکه گیری کنه.

ارسلان-رخت خوابتو چرا جمع میکنی؟ ساعت سه نصفه شبه!

رضا-پایین تخت پگاه میخوابم.

ارسلان-پایین تخت پگاه؟!!!!!

romangram.com | @romangram_com