#بلو_پارت_239
«من و ارسلان یکه خورده گفتیم:»چی؟؟؟
رضا از جاش بلند شد و ارسلان گفت:
-در نرو داداش ببینم، تک روی نداشتیم.
رضا-تک نرفتم، رفتم ببینم پشت این ماجرا کسی نشسته یا نه.
ارسلان-یا ابوالفضل (ع) رضا دق نده.
-یعنی چی؟؟!!
رضا-طرف داداش کوچیکه ی مقتولِ، یعنی انتقام جویی بوده.
وا رفتم. وا که نه... از حال رفتم، ضعف آوردم، تموم داستان مثل تیکه های پازل تو سرم کنار هم نشست و انگار وسط سینه ام یه سوراخ بزرگ ایجاد شد، مثل سیاه چالی که انتها داره ولی درد داره.
ارسلان که معمولا برون گرا بود با هول گفت:»عه! پگاه!«
رضا سریع طرفم برگشت و منو در بر گرفت و ارسلانُ پس زد و گفت:
-برو آب قند بیار.
آروم به گونه ام ضربه می زد و صدام میکرد. می شنیدم اما جون نداشتم چشمامو باز کنم، از من سوءاستفاده کردن برای انتقام جویی، تا این حد حس نکرده بودم تجاوز بهم یعنی چی،حالا صدای اون قهقهه های پر از حرس رو فهمیدم، چطور میشه یه آدم اینقدر حیوون باشه؟ کدوم حیوون؟؟؟ کدوم حیوون با هم نوعش اینطوری مینکه جز انسان؟
آب قندُ بهم دادن یکم نفسم بالا اومد، ارسلان بادم می زد، رضا شونه امو ماساژ می داد و می گفت:
romangram.com | @romangram_com