#بلو_پارت_240
-نفس عمیق بکش.
ارسلان-پگاه قلب ملبت واینسه، خودم پوستشونو جلو چشمت میکَنم.
جون نداشتم گریه کنم نالیدم:
-ای وااای، ای وااای، من چقدر بدبختم خدااا، خدااا!
ارسلان-بدبخت اونان که تکتکشونو میپوکونیم.
رضا-شکایت نمی کنیم که تبرئه بشن، پگاه قول میدم، شده تا پای پروندن زندگی خودم، مثل سگ انقدر می زنمش که زوزه بکشه.
ارسلان-یه نفر نبوده، اون کار یه نفر نیست.
«من های های گریه میکردم و ارسلان گفت:»پگاه؟ پگاه قیافه هاشونو یادته؟
-من... من فقط... فقط اون... اون سیناهه رو دیدم و دستیارش...
اما حالا از گریه سکسکه ام گرفته بود نمیتونستم حرف بزنم.
-یکی... یکی بود حرف نمی زد، سیگار می کشید، یه سیگار نعنایی، چاق بود... یعنی می فهمیدم... یعنی...
«ارسلان عصبی بهم گفت:»خب خب، فهمیدم. دیگه ازش چی یادته؟
رضا-امیرارسلان! داره اذیت می شه، پگاه...
romangram.com | @romangram_com