#بلو_پارت_238


«ارسلان و رضا یکه خورده نگام کردن، تازه دوزاریم افتاد که چی گفتم سریع رومو برگردونم به طرف گاز که غذا بکشم و در حالی که گفتم:

-برید سفره بندازید غذا رو بیارم سرد شد.

چی میگی دیوونه؟! نفهمیدم این جمله ی لعنتی از کجا تو دهنم اومدولی اه اه مرده شور پریا رو ببرن! اصلا خوب کردم گفتم: میرن زن میگیرن دیگه هوای منو ندارن، زیرآبشونو میزنم اصلا پای هرکی وسط بیاد.

غذا رو آوردم، جفتشون یه جور سکوت کرده بودن که معذب می شدم. مگه چی گفتم واااا. ارسلان بعد از یه ساعت بالاخره نطقش باز شد و گفت:

-پگاه به مادر جون زنگ بزن گناه داره امروز خیلی برات گریه کرد.

-زنگ بزنم بگ کجام؟ کجا بودم؟ با کی بودم؟ جوابشو چی بدم؟

رضا-حالا فعلا صبر کنید اوضاع بهتر بشه یه سری تکلیف هاست که بایثد روشن بشه، از اینجا بریم نمیشه که تکلیف اون کثافتا رو روشن کنیم، برای برگشت پگاه هم یه فکری میکنیم.

ارسلان گوشیشو از جیبش درآورد و گفت:

-اسم یارو چی بود؟ بگو ببینم میتونم پیداش کنم یا یه کار دیگه باید کرد؟

«به رضا نگاه کردم و گفتم:»سینا استون

«ارسلان عصبی گفت:»اسمشُ کامل...

رضا با یه لحنی که تا حالا ازش نشنیده بود و با صدای لرزون از خشم گفت:

-من آمارشو درآوردم.

romangram.com | @romangram_com