#بلو_پارت_237


ارسلان بلند و با اخم گفت:

-شروع شد؛ علاقه داری به این موضوع یهو همیشه سر این جریان علامه دهر میشه همچین حرفای گنده گنده می زنه انگار کدخداست.

«با حرص گفتم :»آخ آخ انقدر دلم می خواد جای پریا باشم ببینم یکی رو با لگد با فحش با تهمت آدم بیرون می کنه باز از هر دری خودشو به آدم می چسبونه چه حالی میده.

«ارسلان شاکی با تعجب گفت:» منو از در بیرون می کنه از پنجره میام تو؟

-مگه نیست؟

«به رضا که دم در ورودی آشپز خونه بود مارو نگاه می کرد گفتم:»داداشی نیست؟

ارسلان-اون شب مهمونی که رضا آوردت شر شده.

-دهن منو باز نکن چیز کرده پارسال بو داده امسال؟ خوبه این اتفاقا رو نمی دونه وگرنه چی میشد.

ارسلان-فکر می کنند منو رضا دختر بردیم کارگاه.

«سرمو بلند کردمو گفتم:»آخیــــــــــــش خوب شد.

ارسلان با حرص گفت:

-چقدر تو حسودی ، از اینکه منو رضا خراب شدیم خوشحالی، تخم دو زرده ی تو هست خانم.

-نه چشم ندارم هیچ زنی رو دورتون ببینم.

romangram.com | @romangram_com