#بلو_پارت_220


روزها از پس هم گذشت، منتقلم کردن یه بیمارستان خاص، فقط زمان ملاقات رضا و ارسلان میومدن تحت درمان قرار گرفتم مشخص شده بود بهم نوعی آرامبخش اعتیاد آور می دادن، همچنین علایم مصرف مواد سختی هم در خونم بود، چیزی که بد بود ترکیب موادی بود که بهم می دادن و من درگیر چند علایم بودم، درد و روان پریشی باهم بهم حمله کرده بود، کم کم متوجه اطرافم شدم، خودمو تو آینه می دیدم نمی شناختم، شبیه شبح شده بودم، زیر چشمام سیاه بود، رنگم سفید و گچ شده بود هرچی بیشتر می گذشت بیشتر به اتفاقاتی که برام افتاده مشرف می شم، انگار پا به پای من که داشتم آب می شدم رضا و ارسلان هم شور می رفتن.

روزای اول که میومدن حرف نمی زدن فقط زل می زدن منو که درب و داغون رو تخت بودم نگاه می کردن، رضا هم پشت پنجره بعد یه زل زدگی طولانی چشم می دوخت به بیرون؛ کم کم ک حالم جا اومد برام بوم و رنگ خریدن تا خوشحالم کنند، وقتی هوشیار و واقف به جریان شدم دلم نمی خواست ببینمشون وقتی میومدن ملاقاتم جیغ می زدم می گفتم: بریــــــــــــــد، نمی خوام ببینمتـــــــــــون...

ارسلان از کوره در می رفت اما رضا آروم می گفت:

-باشه می ریم آروم باش.

ارسلان که با خودش میبرد و می رفتن می نشستم های های گریه می کردم، ازشون خجالت می کشیدم، بهشون احتیاج داشتم... این حس دوگانگی بیشتر از قبل حالمُ بدتر می کرد باعث می شد خودخوری کنم و به بیماری که گرفتارش شده بودم دامن بزنه و روند کار دکتر و مشاورمو کندتر کنه.

خاطرات تکراری و حرفای گذشته به ذهنم میومد و دچار افسردگیم می کرد همش خوابیده بودم که از روزها فرار کنم...دست از تکرار اون لحظه ها که از خونه زدم بیرون و رفتم سراغ هوشیاربرنمی داشتم، سرزنش اون لحظه ای که خونه ی باباجوم بران ناامن تر از حرفا و وعده های اون هوشیار کثافت بود....

جیغ می زدم به خودم فحش و لعنت می دادم چطور باید برگردم به زندگی؟ این سوال تیر ذهنم بود، هر دقیقه از خودم می پرسیدم. تو یکی از جلسات مشاوره مشاورم بهم گفت:

-چی اذیتت می کنه؟ اعتیادی که داشتی؟ اتفاقی که برات افتاده؟ یا تصمیمی که گرفته بودی؟

بهش نگاه کردم، از نگاه خودم خودمم یخ کردم چه برسه به اون! با صد ای گرفته گفتم:

-از انتخاب خودم.

مشاور-برگردی عقب چیو عوض می کنی؟

-گوشیمو میندازم دور.

مشاور-مشکل تو گوشیت نبود پگاه، اینجا بود« به شقشقه اش اشاره کرد و گفت»: افکارت برای نشون دادن خودت هزار تا می تونستی بکنی، می شد تو درست موفق باشی یا تو هنرت یا تو رفتارت، اما تو راهی رو انتخاب کردی که خیلی زود همه مشهور میشن یعنی ظاهر فروشی کردی، چیزی که شیاد دنبالشه.

romangram.com | @romangram_com