#بلو_پارت_221


-خودم به اندازه کافی میدونم چه غلطی کردم لازم نیست پند و اندرز بهم بدی.

مشاور-پگاه من به تو پند نمی دم می خوام یه سوال ازت بپرسم.

«نگاش کردم و گفت:»که چی غمبرک زدی؟

یکه خورده نگاش کردم و مصمم تر گفت:

-که چی جیغ و هوار میزنی و اون دوتا بدبختُ راه نمیدی؟

با اخم نگامو تیره تر کردمو گفت:

-تا کی می خوای اینجا بمونی؟ تو همش بیست سالته کمه کم پنجاه سال می تونی گذشته اتو جبران کنی تو یه نقاشی یه هنرمندی، قبلا مردم چهرتو دیدن، حتما خیلی بیشتر دنبالت می کنند وقتی راهتو عوض کنی.

«زهرخندی زدمو جدی تر گفت:»پاشو خودتو جمع و جور کن تو ده سالم اینجا خودتو حبس کنی هیچی عوض نمیشه.

با تعجب گفتم:

-تو چطور مشاوری هستی؟

مشاور-من روزای مثل تورو گذروندم، البته مشابه تو بود برای همینم الان مشاورم چون خوب شرایطتو درک می کنم؛ هیچ کس پگاه، هیچ کس نمی تونه به تو کمک کنه الا خودت، همین دو تا پسر عموهات هستن، دو ماه دیگه ولت می کنند خسته میشن حق دارن بعد به ابن نتیجه می رسن که حقت بود چون یه بی عرضه ی خودشیفته بودی، پول اینجا رو هم دیگه نمی ریزن، رييس رؤسای اینجا هم بیرونت می کنند بعد چی میشی؟ از اینی که هستی بدتر میشی، روتم که نمیشه برگردی خونه مادر بزرگ پدربزرگت، گند می زنی به هر چی زندگیِ بعد چیکار می کنی؟ خودتو می کشی؟

«با تردید گفتم:»من از مرگ می ترسم.

مشاور-آهان پس کارتن خواب می شی اتفاقی بدی که برات افتاده، هرروز تکرار می شه دوست داری این زندگیُ؟

romangram.com | @romangram_com