#بلو_پارت_219


می فهمیدم که داره گریه می کنه دو سه تا صدای ضربه زدن اومد و رضا پشتبندش گفت:

-نکن عه، فکرکردی حال من خوبه؟ ولی چیکار کنیم با این حال بذاریمش بریم دنبال متهما؟! بذار بلند شه خیالمون راحت شه پدرشونو به عذاشون می شونیم با داد و بیداد و فحش و خودزنی هیچی درست نمی شه، حساب شده باید عمل کرد.

ارسلان-این پسره هوشیار، اون... رضا اون تو این قضیه دست داره؛ پگاه آدرسِ دو جا تو سرشِ خونه بابا جوم و خونه خاله اش.

رضا-بذار تکلیف پگاه روشن بشه، دکتره بیاد، قبر هوشیار رو می کنیم.

«ارسلان با حرص گفت:»کثافت...

رضا-با یکی معامله کرده بود.

ارسلان-معامله؟! چه معامله ای؟

رضا_اون شب که دروغ گفت خاله اش بیمارستانِ مچشو دم خونه ی خاله اش با هوشیار گرفتم، وقتی پگاهو می بردم، اصرار می کرد که پگاه باهاش بیاد چون به یکی قول داده بود.

ارسلان_بی پدر... بی همه کس.

رضا_خونشون حلالِ، هرچند نفر که باشن هرچقدر قدرت داشته باشن و قانون پشتشون در بیاد من خونشونُ حلالا می کنم یه جوری که دختر ببینند فرار کنند؛ شکایت نمی کنیم که تبرعه بشن یا پول گناهشونو بتونند بخرن، چشم در برابر چشم، برای اون لحظه از دیشب دارم ثانیه شماری می کنم، پگاه نفسش بالا بیاد، چاقومو تیز می کنم پوست بکنم.

ارسلان زیر لب با حرص فحش می داد و سینه سوخته نفس می کشید...با تموم بی حواسی و بی جونی برگشتم به رضا و ارسلان نگاه کردم، حرفاشونُ اون لحظه درک نمی کردم نمی فهمیدم، اما حسی نامفهوم درونم بود.

رضا دستمو گرفت، ارسلان کنار رضا نشست و دستشو رو دستامون گذاشت، از گوشه ی چشمم اشک فرو می ریخت به دستامون نگاه کردم مشت شده بود، یه مشت بزرگ... یه مشتی که قرار یه جا خالی بشه که حقشون بود.

***

romangram.com | @romangram_com