#بلو_پارت_218
ارسلان یه لیوان آب آورد گفت:
-پگاه به خودت بیا، زر و زر چرا گریه می کنی؟
موهامو کشیدم، لیوان آبو پرت کردم، جیغ جیغ مگه ول می کردم، ارسلان هاج و واج منو نگاه می کرد، انگار جنون آنی گرفته بودم، رضا و پرستاره و یکی دو نفر دیگه اومدم به سمتمون، هر چی از دهنم دراومد بار ارسلان کردم، ارسلان هم بنده خدا انگار از شوک زیاد لال شده بود هیچی نمی گفت فقط نگام می کرد، رضا هر چی حرف میزد آروم بشم نمی تونست کنترلم کنه آخر بهم آرامبخش زدن اونم طی دو مرحله تزریق کردن...
دارو زده بودن ولی چشمام تا ته باز بود انگار نه انگار آرامبخش زدن من بخوابم، فقط آرومم کرده بود و زل زده بودم به رو بروم، پشت کرده به ارسلان و رضا دراز کشیده بودم تو اورژانس بودیم، رضا با صدای خفه به ارسلان گفت:
-بشین چرا انقدر راه میری؟
ارسلان-مغزم دیگه جواب نمیده داره سوال می کنه؟چشه رضا؟ خوب میشه؟
رضا-بیا بشین.
ارسلان-کاش زمان به عقب برمیگشت، باورم نمیشه این اتفاقا داره سر ما میاد به خنده و آرامش مردم حسادت می کنم به بی خبری طاهر و باباجون اینا حسادت می کنم؛ مگه ما چه کردیم که این بلاها سرمون میاد از دیشب دارم خودخوری میکنم، هنوز بلایی که سرش آوردنُ هضم نکردم که الان فهمیدم جنون گرفته.
رضا حرفی نمی زد، ارسلان نفسی کشید و گفت:
-شبیه سیب زمینی شدم؟ زدن... زدن هر بلایی که دلشون خواسته سرش آوردن ما بالا سرش نشستیم.رضا ما آدم نیستیم.
«با بغض و صدای لرزون گفت:»کی به ناموس دست درازی می شه و آروم میشینه؟!
رضا-الان وقتش نیست، سر وقتش تسویه حساب می کنیم.
ارسلان-وقتش؟! وقتش کیه؟ این بچه است، رضا بچه است...
romangram.com | @romangram_com