#بلو_پارت_183
باباجون-ارسلان میگه رضا سوگلی آورده.
مادرجون-زن آورده؟
مادرجون هم رفت کنار پنجره و حالا یه داد مادرجون میزد و یه داد باباجون. سرمو میون دستم گرفتم، این همه خونه رو کم آوردن از پنجره ی اتاق من دارن با ارسلان حرف میزنند؟!!!! یعنی مادربزرگ پدربزرگ هردو اوکازیون.
طاهر اومد توی اتاقم و گفت:
-چه خبره؟
-به خدا از این خونه فرار کنم حقمه.
طاهر-چرا انقدر داد میزنید؟ خب بیایید تو باهاش حرف بزنید.
«مادرجون با هول گفت:» نمیدونم رضا چیکار کرده این بچه بهم ریخته، همسایه ها میگفتن چند وقت قبل دیدن تو کارگاه دختر بردن.
طاهر پق زد زیر خنده، فکر کنم خبر داره دختره من بودم. باباجون با عصبانیت گفت:
-همسایه ها غلط کردن، اینا بچه های منن، دختر چیه؟
«ارسلان اومد تو و شاکی گفت:» قلم پاتو میشکونم.
-وا!!! یونجه ات زیاد شده؟!
ارسلان خواست بیاد طرفم که طاهر گرفتش و گفت:
romangram.com | @romangram_com