#بلو_پارت_174
«با حرص زیر لب گفتم:» آدم فروش، به خاطر اون با من حرف نمیزد، چیه ممنوعت کرده بود؟
«پشت سرم میومد و همینطور زیر لب گفت:» لابد به خاطر حرف نزدن من داشتی زیر قمار پسر خاله ات میرفتی.
«برگشتم سینه به سینه ارسلان ایستادم، شاخ به شاخ با نگاه خشم آلود به همدیگه نگاه میکردیم، رضا بلند با صدای خفه گفت:» لااله الاالله
-فقط پسر عمویی.
ارسلان-چخه بابا، تو هرجا میری عین موش همینجا که هستی برمیگردی.
کف دستمو محکم به تخت سینه اش زدم که از جا تکون نخورد، تو یه حرکت بلندم کرد و منو زیر بغلش زد و گفت:
-جا سویچی برای من وِق وقم میکنه رفته تخم دو زرده کرده...
-آقا ارسلان؟
«ارسلان با من به سمت صدا برگشت، بابا پریا بود! حالا نمیگه منو زمین بزاره، همونطور زیر بغلش بودم و هاج و واج به بابای دختره نگاه میکنه.»
ارسلان-سلام آقا.
پدر پریا به من نگاه کرد و ارسلان منو زمین گذاشت و پدرش قد و بالای مارو نگاه کرد. سری تکون داد و راهشو کشید رفت، ارسلان با حرص به من نگاه کرد و گفت:
-تو روحت.
-به من چه! خونه و کارگاه و کوفت زهرمارت توی یه کوچه است و منم زده زیر بغلش مگه به....
romangram.com | @romangram_com