#بلو_پارت_173


ارسلان-من کاریش ندارم که، دارم درو میبندم.

رضا-تو برو خونه من هستم، بچه ها رو فرستادم بالا پشت بوم.

«ارسلان با اخم گفت:» نه من میمونم، الان اونا بوی دختر به دماغشون خورده.

رضا-این چه حرفیه؟! مگه حیوونن؟!

ارسلان بدون اینکه رضا رو نگاه کنه با اخم در حالی که با کلیدش بازی میکرد گفت:

-کارگاه جای زن نیست.

رضا-کجا ببرم؟ خونه ی پدریمون؟

ارسلان یه نیم نگاه با اخم به من کرد و با غضب گفت:

-تو غلط میکنی دروغ میگی، از دست تو من پیر میشم.

-من به تو چیکار دارم؟

ارسلان-رضا نبود میرفتی خودتو به فنا میدادی.

-تو غصه منو نخور، واسه زیبای خفته ات غصه بخور که براش چند روز بود منو محل نمیزاشتی.

ارسلان-باز پای پریا رو وسط کشید!

romangram.com | @romangram_com