#بلو_پارت_175
رضا-خیله خب، بیایید برید تو...
ارسلان-باز جریان راه افتاد.
«دستی به موهاش کشید و دم در کارگاه چنباتمه زد و نشست.»
رضا-پگاه بیا تو، الان باباجون اینا یه وقت می ببینند.
تا پامو توی کارگاه گذاشتم سرمو بلند کردم دیدیم سه کارگرا از بالای پشت بوم آویزون دارن مارو نگاه میکنند، رضا با صدای بمش گفت:
-برید بخوابید.
«سه تاشون عقب نشینی کرد و رضا گفت:» حالا داستامون نکنند خوبه.
بهم برخورد، داستان؟ داستان شدیم؟ داستانشون کردم؟
-داداش؟
«برگشت بهم نگاه کرد:» من میرم...
ارسلان ارسلان در کارگاهُ همونطور که چنباتمه زده بود باز کرد و شاکی گفت:
-رضا من اینو میکشم آ، از کنار ما جنب بخوری کرکتو میکنم پگاه؛ هی میگم به من چه! یه کاری بدتر از دفعه ی قبل میکنه.
رضا-تو گذاشتی که کجا میخواد بره؟شاید میخواست بگه میخوام برم دستویی؛ دلت ازش پره؟
romangram.com | @romangram_com