#بلو_پارت_169
نمیدونم چقدر گذشت که به داخل ماشین رفتیم. من غرق در افکارم بودم رضا انگار سکوت تسخیرش کرده بود! رضا جلوی یه رستوران نگه داشت و گفت:
-بریم یه چیزی بخوریم.
-میل ندارم.
رضا-زندگی از این چیزی که امروز دیدی خیلی بیشتر توی کاسه اش داره، اگر به اندازه کافی نخوری و نخوابی و کار نکنی بهت میفهمونه که ارزش نداشتی.
«پوزخندی زدم:» ارزش؟ آخه برای چی زنده ایم؟ که چی بشه؟!
رضا-تو خودت انتخاب کردی که هیمن قسمت از زندگی باشی.
«شاکی گفتم:» من غلط کردم.
«با مکث بی حرف نگاهم کرد و گفت:»برای تغییر زندگیت خدا بهت اراده و انتخاب داده.
-مادر و پدرمو توی کدوم مغازه عوض کنم؟
رضا-لازم نیست؛ خودتو عوض کن.
«با حرص گفتم:» مثلا عکسای اینستا رو پاک کنم درست میشه؟
رضا-چرا همه چیو به این قضیه ربط میدی؟ داری توی سرت چیکار میکنی که مدام خودتو محکوم میکنی؟ ببین پگاه تو عکس بزاری نزاری، با این بگردی و نگردی، ایجا بری اونجا بری هرچی بکنی و نکنی آخرش خودت این وسطی! نه به من نه به پدر و مادرت نه به هیچکس دیگه هیچ ضرری نمیرسه تا....
«یه ابروشو بالا انداخت و ادامه داد:» خودت مادر بشی.
romangram.com | @romangram_com