#بلو_پارت_170
پوزخندی زدم و لبمو زیر دندونم کشیدم، سری به طرفین تکون دادم و گفتم:
-مادر! پس من اگر اینطوریم چون از دامن اون مادرم!
«شاکی نگام کرد و با تعجب گفتم:» چیه؟!
رضا-تورو مادرت بزرگ نکرده، تورو مادرجون بزرگ کرده! اگر تو با خودت قهری و خودتو قبول نداری دلیلی نداره افکارتو به حرفای من بچسبونی، اگر انقدر از کار مادرت گله میکنی سعی کن مثل اون نباشی.
از ماشین پیاده شد خودش توی رستوران رفت. با تعجب گفتم:
-پسره ی پر رو! چه بدو بدو هم رفت.
«دست به سینه نشستم و ادامه دادم:» با دست پس میزنه با پا پیش میکشه! مرده شور بخت منو ببرن که گیر شماها افتادم.
سرمو به صندلی تکیه دادم، اتفاقاتی که از بعد ازظهر افتاده بودو مرور کردم. حالم بدتر از قبل شد، سعی کردم بخوابم ولی مگه میشه با مشغله ی کاری خوابید؟ دلم میخواد یه کاری بکنم کارستون.
گوشیمو از توی کیفم درآوردم دیدم از عمو اسماعیل چندتا میسکال دارم!!! چیکارم داره؟ نکنه صدای هوشیار رو شنیده! کمی فکر کردم و گفتم ولش کن، بدتر شر میشه زنگ بزنم! به شماره های بعدی میسکال نگاه کردم. هوشیار و بعد ارسلان. چه فامیل پیگیری دارم من!
اینستامو باز کردم دیدم خیلی ها لایو مهمونی رو گذاشتن، پوزخندی زدم، دیدی پگاه بلو بدون تو هم مهمونی هاشون میتکونه! مرتیکه زن و بچه هم داشته! کثافت هردو عالم! هوشیار روباهُ دیدی؟ رفته چک کشیده منو معامله میکنه بیشعورِ عوضی. کاش میشد یه فس بزنمش. چقدر یه آدم میتونه بی وجدان باشه؟! خوبه رضا اومد!لابد یه قول و قرارای با سینا گذاشته بود دیگه هان؟!
زنگ بزنم به خاله هرچی به دهنم میاد بگما،فکر کردی خاله بچه اشو ول میکنه به تو بچسبه؟ پوفی کردم و به رستوران نگاه کردم، رضا از رستوران بیرون اومد. امیدوار بودم برای منم غذا بگیره ولی دستش خالی بود. با تعجب نگاش کردم! حرصم گرفت و تا سوار شد گفتم:
-حداقل یه لقمه برای من میگرفتی!
رضا-اگه گرسنه بودی چرا توی ماشین نشستی؟
romangram.com | @romangram_com