#بلو_پارت_168
-تو برو تو ماشین تا من بیام.
سویچو گرفتم و با تعجب ازش جدا شدم، تا دورتر شدم شروع کرد با ارسلان حرف زدن. خواستم سوار ماشین بشم که چشمم به اونور خیابون افتاد.... حس کردم توی صدم ثانیه تموم بدنم یخ کرد، در ماشینو بستم و به سمتش رفتم.
توی یه ماشین شاسی بلند بود، مدلشو بلد نبودم، سفید بود! حس کردم توی سینه ام خالی شد....رفتم لبه ی خیابون... سمت شاگرد نشسته بود و داشت با گوشیش ور میرفت، موهاشو مشکی کرده و چقدر بهش میومد! یه روسری ساتن راه راه مشکی زرد هم سرش بود و یه مانتوی سفید هم پوشیده بود....
نگاهش به صفحه ی گوشیش بود و میخندید، من حتی یادم رفته خنده چطوریه! کدوم یکی از عضلات صورتُ درگیر میکنه؟! صدای بوق ممتد ماشین ها میومد. قدم برداشتم از خیابون رد بشم، پاکت لباس ها از توی دستم افتاد. اون حامله است از مردی که شاکیه بابای منه؟ چطوری میتونه هیجده سال زندگیشو بفروشه؟ زندگی رو....منو....مگه مادر نیست؟ چرا شبیه مامان ها نیست؟
بوق ممتد ماشین ها داشتن گوش خیابونُ کر میکردن. سرشو برگردوند و دقیقا با من چشم تو چشم شد، چشم های سیاه، ابروهای پر پشت و حالت دار و پهن. چقدر به چشماش میاد. چندبار توی خیابون با ماهچره خلیلی اشتباه گرفته بودنش؛ همون صورت سفید که حالا کمی پر تر شده بود....
یکه خورده و با تردید نگام میکرد، تار میدیدمش... یاد آخرین مکالمه امون بعد مهمونی افتادم، بعد اون حتی بهم زنگ نزده بود، چون....چون.... منم مثل بابا براش مرده بودم...یکی سوار همون ماشینی که توش بود شد، براش آب هویج بستنی خریده بود حتما ویار کرده بود.... مرده رو نمیدیدم، هیچ وقت هم ندیده بودمش...
یکی جفت بازوهامو گرفت، منو به عقب کشید و ماشینشون به حرکت دراومد، حتی پیاده نشد که به سمتم بیاد، تا وقتی از خیابون دور بشن نگاهش به من بود....
-پگاه؟!!!!
«برگشتم به رضا نگاه کردم و با بغض گفتم:» دیدیش؟ با اون بود! داشت میخندید و تپل شده بود! حتی پیاده نشد، میدونی چند وقته منو ندیده؟ میدونی دلم براش تنگ شده بود؟ دلم براش تنگ شده بود... ازش متنفرم ولی دلم براش تنگ شده بود، من هیچ وقت مامانمو دوست نداشتم اما دلم...دلم....
«هق هق میکردم، سرمو میون بازوها و آرنجم گرفته بودم، حالم از وضعیتم بهم میخورد، از حس مزخرف و دوگانه ای که داشت دلمو میترکوند.»
رضا...رضا اگر منو توی آغوشش نمیگرفت شاید میمردم، منو توی بغلش گرفت.... حس میکردم باباست، محکم بغلش کردم وبلند بلند کنار خیابون گریه کردم، بهم نگفت هیش نگفت آروم باش فقط محکم بغلم کرده بود. حتی نگفت وایستا توی ماشین بریم! با تمام قوا گریه میکردم و میگفتم:
-ازش متنفرم، بی آبرو...بی آبرو.... خدا لعنتش کنه.... خدا لعنتش کنه، مارو دوست نداشت، مارو نمیخواست، داشت میخندید.....
همینطوری پشت سرهم حرف میزدم و رضا فقط سکوت کرده بود. انگار انرژیو گرمای بغلش جای صدا و حنجره اش میگفتن آروم بگیر...
romangram.com | @romangram_com