#بلو_پارت_158


رضا-نوید و ارسلان کی توان؟ مگه نه که تو نامسشونی؟

«با حرص نگاش کردم:»

-نمیخوام ناموس کسی باشم، نمیخوام! میخوام روی پای خودم باشم، از این همه مردی که فقط برام ادعای غیرت دارن حالم بهم میخوره، از محبت هایی که توش تشره، توش کنایه و تهمته حالم بهم میخوره، از نگاه های ارسلان که با من قهره چون دست دوست دخترش به خاطر من روشده که چه آدمیه حالم بهم میخوره، از نوید و مادرش.....

«با گریه ادامه دادم: از اینکه همه فکر میکنند منو باید زیر دستشون، زیر پاشون بگیرن متنفرم....

رضا با نگاهی که انگار غروب یه جمعه که سیزدهم فروردینِ نگاهم کرد، با حرص رژ مو با کف دستم پاک کردم و گفتم:

-من عقده ایم، خودمو به اجرا میزارم که منو ببیند، چیزی که همیشه حسترشو داشتم، چیزی که نه نمره های مدرسه و نه رفتارای عجیب و غریبم، نه مریضی های مختلف نه از قصد خودمو تو حوض باباجون انداختن...هیچی هیچی اونو بهم نداد فهمیدی....حالا تو تو سرت میره؟ میخواستم برم مهمونی که از یکی پول بچاپم که بتونم خونه بگیرم و از همه اتون راحت بشم، از اینهمه به پا بودن راحت بشم، از این همه قضاوت...

با تاسف سری تکون داد و به روبرو نگاه کرد، منتظر بودم نصیحتم کنه اما دقایقی سکوت مطلق ترجیح داده بود، نگاهم به ناخن های بلند شیطونیم بود که روی اون ناخن های کاشت کوتاهم ناخن مصنوعی گذاشته بود!!!!!

«رضا یهو گفت:» میتونی بری....

یکه خورده بهش نگاه کردم و اون باز سکوت کرد....من با شوک نگاش میکردم که رضا خم شد درو باز کرد و گفت:

-زندگی توئه، برو...تورو صدبار نگه داریم و برگردونیم باز برمیگردی به همین نقطه، پس برو پی زندگیت، جواب بقیه با من ولی یادت باشه در خونه ی باباجون به روت بازه؛ من بیرونت نمیکنم چون صاحب اختیار نیستم اما.... بهت اختیار میدم! برو عقده هاتو خالی کن، برو ببین چی به نفعته، برو دنبال دیده شدنت اما هرجا مکث کن و فکر کن، فکر کن....فکر کن...

به بیرون نگاه کردم، هنوز توی ماشین رضا بودم که یه ماشین از کنارمون رد شد و راننده چند ثانیه با هیزی از آینه بغل ماشین بهم نگاه کرد. سربلند کردم و به خیابون نگاه کردم. اشکم بی منظور می بارید انگار دیگه مغزم فرمانی بهش صادر نمیکرد. رضا هم سکوت کرده بود. صدای بوق ماشین هارو از دور و نزدیک میشنیدم، برم پول برای هوشیار عوضی بگیرم چون چک داره؟!

صدای رضا تو سرم برگشت "مگه تو ابزاری؟" هوشیار باز داره ازم سوء استفاده میکنه، پولی برای من وجود نداره فقط برای هوشیار منفعت داره! دستمو دراز کردم و درو بستم. سرمو به زیر ننداختم با تخسی به روبرو خیره شدم. رضا راهنمای سمت راستو زد و بدون حرف حرکت کرد. نمیخوام خونه باباجون برم. به رضا بگو! رضا کیه بهش بگم؟ اصلا برا ی چی دنبال من راه افتاد؟ همه نفسمو توی سینه ام جمع کردم و گفتم:

-برای چی پِی من اومدی؟

romangram.com | @romangram_com