#بلو_پارت_159


«جواب نداد و متظر گفتم:» چرا جواب نمیدی؟ مثل ارسلان قهر کردی؟

«برگشت نگام کرد و با اخم بهش زل زدم، من طلبکار بودم! دست پیشو گرفته بود پس نیوفتم!»

رضا-صبح مامانتو دیدم.

«با سکوت نگاش کردم، وقتی اسمش میومد خجالت میکشیدم، پشت چراغ قرمز بودم و نگاهش به شماره های چراغ بود، لبشو با زبون تر کرد و ادامه داد:»

-منتظر بود، فکر کردم منتظر تاکسی، یه گوشه نگه داشتم تا وقتی که سوار بشه و بره.

«سریع گفتم:» برای چی وایستادی؟ میرفتی! ایستادی ببینی سوار تاکسی میشه یا اتو میزنه؟

برگشت با سکوت تلخی نگاهم کرد:

-منتظر شدم اون یارو ببینم، فکر کردم شاید منتظر اونه.

دهنمو باز کردم که حرف بزنم فهمیدم چقدر گلوم بغض کرده! شبیه یه تومور وحشتناکه! رضا آرومتر نگاهم کرد کرد، انگار با نگاهش میخواست آرومم کنه، رومو برگردوندم و با حرص صدای بغض آلو گفتم:

-تو کار و کاسبی نداری؟ وایسمیتی گناه مردمو چرتکه بزنی؟

رضا-براش یه gulee خریده بود، خراب شده بود برای همین ایستاده بود و منتظر این بود که یکی کمکش بیاد.

با حرص شروع کردم ناخون مصنوعی هامو کندن و گفتم:

-آخه کی روی ناخن کاشت ناخن مصنوعی میچسبونه؟ شبیه ناخن های لیدی گاگا شده...

romangram.com | @romangram_com