#بلو_پارت_157


-هی بهم نگو خفه شو چرا خفه شم؟ چون دلم میخواست برم مهمونی که دوست....

به سرعت یه گوشه ی خیابون نگه داشت، یه آن ترسیدم، چرا نگه داشت؟ شمرده و جدی گفت:

-دلت خواست؟

خودمو جمع و جور کردم و سری تکون دادم، حالا اشکم از پلکم سر نمیخورد، می چکید....

رضا-چرا دلت خواست؟

-باز....بازخواست....

عصبی بود، میترسیدم! ظاهرش آرومه صداش آرومه اما.... اما نگاهش اشاعه ی نیروی که از بدنش به حس من اصابت میکنه همه میگه رضا عصبانیه.

رضا-بهم بگو چرا دلت میخواد؟ چرا دلت میخواد بری توی جهنمی که جای تو نیست؟ چون پسر خاله ات به پول نیاز داره؟

«چشماش پر غصه شد و ادامه داد:» مگه تو ابزاری؟ مگه تو عروسکی؟ چرا داری هی از خودت برای هزار کوفت بی درمون استفاده میکنی؟ برای شهرت؟ برای اینکه خودتو به مردم نشون بدی؟ برای این مطرح بشی؟ برای پول؟ برای.... برای چه میدونم هزار انگیزه ای که توی سرته و تو ی سر من میره که چرا تو باید اینطوری باشی؟

با حرص اشکامو پس زدم و گفتم:

-عقده ایم، عـــقده ایم نمیبینی؟ چون کسی منو ندیده....اونایی که میخواستم منو ببیند، ندیدن، عقده ایـــــــم.

«با سکوت و پر غصه نگام کرد، رومو ازش برگردوندم و ادامه دادم:»

-مثل ارسلانی...مثل نویدی....فکر کردم فرق داری...

romangram.com | @romangram_com