#بلو_پارت_156


اون رضا بود، همون تنها کسی که باهاش رودروایسی دارم، جای اینکه چاک لباسمو جمع کنم سربلند کردم و بهش نگاه کردم! نگاهش به پام بود، انگار داشت تموم عضلات چشمشو محکوم میکرد! با چنان سرعتی نگاه از پام گرفت و به یه طرف دیگه نگاه کرد که اگر مو داشت موهاش تو هوا پریشون میشد!

در ماشینو بست و خم شد از روی زمین یه چیزی برداشت، هوشیار بلند صدام میکرد:

-پگاه؟ پگاه؟ لعنتی....لعنتی پگاه....

رضا سوار شد؟ کیفمو که توی دستش بود روی پام رها کرد، تازه یادم افتاد که چک لباسمو ببندم! رضا دنده عقب گرفت و درجا دور زد. مشت دستامو روی پام جمع کرده بودم. حرف نمیزد و منم هیچی نمیگفتم. میخواد منو اینطوری ببره خونه بگه بیایید آوردمش همه امونو بازی داده بود؟ میخواد خارم کنه؟ اوضاع از چیزی که هست بدتر میشه.

-را....

«سریع و صریح و درجا گفت:» هیس.

لبامو محکم روی هم گذاشتم، دلم میخواد درو باز کنم و فرار میکردم، به من میگه هیس؟ ارسلان و نوید بارت میکنند ککت نمیگزه بعد این میگه هیس میخوای فرار کنی؟!!! چته؟ هوشیارُ یابو برنداشته تورو یابو برداشته پگاه خانم! به بیرون نگاه کردم و رضا با یه حسی توی صداش گفت:

-هنوز وقتی نگام به گردنت میفته زردی اون کبودی ها رو میبینم.

قلبم هری ریخت، انگار با چوب توی سرم زد! دیدی یه جمله قاطع و تلخ گفت و منو کوبید، این جمله اش هزارتا معنی داره، هزارتا تو سری داره....یعنی میخوای بازم بری با کبودی و سیاهی بیای؟ یعنی جای زخمات خوب شده و دلت زخم جدید میخواد؟ دست مالی بشی؟ یعنی بازم داری مهمونی میری؟ آدم نشدی؟ یه پرونده توی کلانتری داری!

کف دستمو جلوی لبم گرفتم، صدای نفس هامو میشنیدم، انقدر همه حواسم بهش بود که صدای موتور ماشینو نمیشنیدم، صدای حرفای درونمو نمیشنیدم، صدای نفسای خودخور اونو میشنیدم! انگار داره جای من سر خودش داد میزنه!

-من...

-هیس....

«با بغض و صدای لرزون و عصبی گفتم:»

romangram.com | @romangram_com