#بلو_پارت_155
ولش کرد، یه جوری که انگار بیشتر به یه سمت دیگه پرتش کرد و هوشیار هم مچاله شده بود و نفس زنان با حرص منو نگاه میکرد و منم با سکوت لذت بخشی نگاش میکردم.
رضا-سوارشو.
هوشیار با حرص و دهنی که کف کرده بود گفت:
-از من چک داره لعنتی بیشعور، پدرمو درمیاره.
«به رضا نگاه کردم و رضا محکم تر گفت:» سوارشو.
«هوشیار داد زد:» پگاه!
رضا به هوشیار جست زد و هوشیار از ترس با باسنش روی زمین یه متر به عقب رفت و رضا با حرص گفت:
-از جلوی چشمام گمشو.
«یکه خورده به رضا نگاه کردم! عصبانی میشه این شکلی میشه؟!!!! هوشیار با التماس گفت:»
-پگاه؟ پگاه چهارصد تومنِ، چهارصد میلیون! بابام گفته پول نمیفرسته اونور مشکل پیدا کرده، اگر این یارو کوتاه نیاد مغازه ام برای مزایده میره.
رضا دستشو پشت کمرم گذاشت و به طرف ماشین هدایتم کرد، برگشتم از جلوی شونه ام به هوشیار که با التماس بهم زل زده بود نگاه کردم و رضا گفت:
-سوار میشی!
«نگاهمو به رضا کشوندم، حالا یه جوری ایستاده بودیم که انگار من توی بغل رضا بودم! قلبم هری ریخت!!!! نگاهمو ازش گرفتم این چی بود؟!!! وقتی داشتم سوار میشدم اون چاک بلند لباسم کنار رفت، برای من مهم نبود اما حالا رضا مقابلم ایستاده بود!
romangram.com | @romangram_com