#بلو_پارت_154
هوشیار در ماشینو بست، رضا کامل به روی من برگشت. به رضا نگاه میکرد و رضا هم مستقیم توی چشمام زل زده بود، دهنمو باز کردم که حرف بزنم اما هوشیار گفت:
-مگه من مسخره ی توام زنیکه؟
رضا-درست حرف بزن.
«هنوز نگاهش تو چشمای من بود ولی جواب هوشیارُ میداد، هوشیار آرنجمو گرفت و چنان منو عقب کشید که تعادلمو از دست دادم، کنار ماشینو گرفتم که نیفتم و با عصبانیت گفتم:
-چته؟ یابو برت داشته؟ آرنجمو شکونید....
هوشیار-بلند میشی مثل بچه ی آدم میای.
«باز آرنجو کشید که با کف دستم دو سه تا به سینه اش زدم و گفتم:
-ولم کن، اصلا نمیام، نمیخوام....
هوشیار-تو غلط میکنی نیای....
«رضا با همون تن صدایی که اصولا ولومش فقط یه شماره بالا میرفت با خونسردی ظاهری گفت:» ولش کن.... گفتم ولش کن....
هوشیار تا فکمو گرفت و به عقب هولم داد رضا دستشو یه جوری پیچوند که هوشیار عین سگ زوزه میکشید. انگار.... انگار یه فن اساسی بهش زده بود، با همون آرامش ظاهری گفت:
-دیگه بهش دست نمیزنی، دیگه مجبور به کاری نمیکنیش.
«دهنشو نزدیک گوش هوشیار کرد و گفت:» با من طرف نشو، من اگر عصبانی بشم دیگه آروم نمیشم و نقطه ضعف من ناموسمه اگر ناموس من ناموس تو نیست پس دست هاتو کوتاه کن! زبونتو کوتاه کن، سینه اتو کوتاه کن.
romangram.com | @romangram_com