#بلو_پارت_136
«ارسلان یکه خورده گفت:» خط و نشون کیو؟
طاهر- پگاه!!!!
«شاکی گفتم:» پگاه چی؟ نگم؟ مثل عمو اسماعیل گیر شراره دو بیوفته؟ مادر دختره زنگ زده گفته دخترم میگه باید فکر کنه، اعصاب مادرجونُ خرد کرده، بابا من و بابای تو و عموی جوون مرگ شده امون کمه نوه هاشم ریختن رو سرشون.
«طاهر از ارسلان پرسید:» تو کی پریا رو دیدی؟
-عصری دیده.
«طاهر با تعجب رو به من گفت:» تو کجا بودی؟
-من و رضا رفته بودیم وسایل بخریم آقا هر هر....
«ارسلان گذاشت رفت و طاهر گفت:» پگاه خبر نیار و بیار.
-خبر چی؟ از خدامه شر این دختره کم بشه ازش متنفرم.
طاهر-پگاه!!! ارسلان میخواد باهاش ازدواج کنه؛ خوب یا بد دیر یا زود...
-نشه ان شاء الله.
«رومو برگردوندم، یه حسی به سینه ام چنگ مینداخت. طاهر صدام کرد و با اخم نگاش کردم، با یه لبخند متعجب سرشو تکون داد و گفتم:»
-شام حاضر نیست؟
romangram.com | @romangram_com