#بلو_پارت_137


طاهر-چرا پاشو بریم.

دست انداخت دور گردنمو و باهم بیرون رفتیم. بابا جون تا منو دید گفت:

=گاو و گوسفند میخوای؟ خب بیا دیگه؛ پاره شد گلوم، بدو ببینم.

«رفتم جلو منو رو پاش نشوند و پیشونیمو بوسید. رضا روی مبل نشسته بود و یه جوری تلویزیون نگاه میکرد انگار داره پیکسل های تلویزیونُ میبینه؛ باباجون با سر به رضا اشاره کرد و با صدای خفه جریان فروشگاهو براش تعریف کردم و گفتم:

-حتما زن میخواد.

باباجون اول با تعجب نگام کرد و بعد زد زیر خنده، یه جوری که رضا هم برگشت طرف ما و نگامون کرد. مادرجون از تو تراس هرچی ارسلان رو صدا زد ارسلان نیومد. رضا هم سراغش رفت اما ارسلان گفته بود میل نداره و طاهر هم منو چپ چپ نگاه میکرد. دلم خنک شده بود، از پریا متنفر بودم خدا کنه بهم بزنند.

چقدر اون شب غذا بهم چسبید اما بعد از شام عمو اسماعیل و نوید و شراره اومدن خونه ی باباجون. من خواستم برم توی اتاقم اما عمو اسماعیل بلند گفت:

-چرا مارو دیدی دو پا قرض گرفتی در رفتی؟

«جلوی در اتاق ایستادمو گفتم:» در نمیرم، کار دارم.

«شراره با خنده و قر و قمیش در حالی که پا روی پا مینداخت گفت:»

-باید بره عکس بگیره پست بزاره مگه نه؟

همه سریع نگاه از شراره گرفتن و به من نگاه کردن، یاد بازیِ والیبال افتادم، توپ توی زمین من افتاده و باید چه حرکتی بزنم که گل بشه؟ نفسی کشیدم و گفتم:

-آره میخوام برم یه پست با این مضمون بزارم که بعضیا وقتی خیلی کسی رو انکار میکنند فقط میتونه یه معنی داشته باشه که دوست داره جای اون طرف باشه ولی چون شرایطشو نداره شروع میکنه به تخریب و سرزنشش.

romangram.com | @romangram_com