#بلو_پارت_135
-با ما باش.
-سلام، کی اومدید؟
طاهر-دو سه ساعته اومدیم، هرچی صدات میکنیم جواب نمی....
«در چهارطاق باز شد و ارسلان اومد داخل و گفت:» اوووووف چه بوی گندی راه انداختی.
-مگه برات دعوت نامه فرستادم؟ برو بیرون.
ارسلان اومد جلوتر و به بوم نگاه کرد و گفت:
-این چیه؟ چرا خط خطی کردی؟ شبیه نقاشیِ نجمه پنج ساله از زور آباده.
«با دهن کجی اداشو درآوردم و گفتم:» تو از هنر چی سرت میشه آخه؟
ارسلان-عمه ی نداشتت تخت و کمد طراحی میکنه کف و خون قاطی میکنی؟
-کف و خون بده اون دوروئه قاطی کنه.
«ارسلان دست به کمر به طاهر نگاه کرد و گفت:»
-یعنی تو بگو هوا پای پریا رو وسط میکشه، بگو دیوار پریا، بگو تیر و تخته...
-مادرش به مادرجون زنگ زده خط و نشون های دخترشو براش ردیف کرده احمق بعد تو باهاش رفتی برای مداد شمعی بخری نقاشی هاشو رنگ کنه.
romangram.com | @romangram_com