#بلو_پارت_117
مادرجون-نه، مرده شور ریختشو ببرن، نوچ استغفرالله خدایا توبه توبه. دیشب بلوا به پا کردنو این اسماعیل معلوم نیست کجاست بیاد جمعشون کنه. صبح زنگ زدم مثل اینکه گفت دارم میام.
ارسلان-نگی نگفتی ها،مادر عمو اسماعیل باز داره چک چل بازی میکنه حتما یا چه میدونم بار داره بی راه میزنه.
مادرجون-ای وای ارسلان تو دلمو خالی نکن مادر.
«ارسلان باز بلند گفت:»پگاه!
لی لی کنان از اتاق بیرون اومدم و با حرص و عصبی گفتم:
-چیه؟
ارسلان-عصات کو؟
-عصا نمیتونم بگیرم اَه.
ارسلان-چیه؟ تو توی دروازه ی ما شوت کردی بعد تو قیافه میگیری؟
«با همون حال گفتم:» چرا این دختره رو نمیرید براش بگیرید دست از سر من برداره؟
ارسلان-خرو ببینا، من میگم...
مادرجون-عه عه ارسلان « با چشم و ابرو تشدیدی گفت:» بی ادب.
ارسلان-میگم بیاد صبحونه بخوره، منو بگو پنج صبح بیدار شدم رفتم پی ماشین تو
romangram.com | @romangram_com