#بلو_پارت_116
ارسلان-حالا BMW که نبوده، یه تیبا بوده دیگه.
«با حرص گفتم:» هرچی اصلا فرقون اون ماشین من بود! تنها دارایی من بود.
ارسلان-خب حالا چی؟ گشنه موندی؟ تو خیابون موندی؟ ردش میکنیم بره بعدا یه پول روش میندازیم یه ماشین دیگه میگیری؛ همیچین میگه انگار راننده تاکسی بوده و تاکسیشو حراج کردن. از نون خوردن افتاده.
مادرجون-آره مادر، غصه نخور پاشو بیا صبحونه بخور.
ارسلان-پاشو نمیخوای بیای زندان؟ ما داریم میریم.
هنگ کرده به ارسلان نگاه کردم، ماشین اوراق مگه چقدر قیمت داره؟ پس خونه و اجاره و استقلال چیشد؟ حالا چطوری از این خونه بیرون برم؟ چطوری از این حرف ها و تهتمت ها و عقاید خلاص بشم؟!!!!! اینجا بمونم مادرجون فکر میکنه عهد بوقه و منو میخواد شوهر بده.
ارسلان و مادرجون بیرون رفتن و ارسلان گفت:
-مادر من برم کارگاه رضا دست تنهاست؛ پگاه اگه میخوای بیای ملاقات دست بجنبون تا تکون بخوری شب شده.
مادرجون-مگه رضا رفته کارگاه؟ ارسلان! ارسلان مادر زیر گوشش بخون بمونه. چرا هی میره تو اون باغ بی در و پیکر اونجا کارگر هست دیگه. همچین به اون باغ چسبیده انگار واسه ماست. صاحبش یه نگاه نمیاد به اون باغ بکنه. همه رو انداختن گردن رضا. مگه رضا جورکش زیردست عموی باباشه؟ به رضا چه؟ عموت دیدی(داداش باباجون) یه قرون میوه هارو به باباجونت ارزون تر نمیده بعد رضا رفته اونجا شده نگهبان با و کارگرای باغش؟ به خدا من راضی نیستم.
ارسلان-خیله خب انقدر حرص نخور باز قلبت درد میگیره، پگاه؟
«دو سه بار صدام زد و آروم گفت:»
-مادرجون این خواست حموم بره باهاش بری ها....نه نه یعنی....
«یاد کبودی هام افتاد انگار که تصحیح کرد و گفت:» پاشو نایلون ببند، میگم زن عمو نیومده حرفی بزنه؟
romangram.com | @romangram_com