#بلو_پارت_115


ارسلان-فقط کم مونده بود که در ماشینتو بکنند و با خودشون ببرند.

«یکه خورده گفتم:» هـــــــــــــان؟

مادرجون-لااله الاالله نمیزاری بیدار بشه بعد خبرگذاری بکنی هان؟

«از جا پریدم و گفتم:» ماشینم چیشده؟!!!!!

انگار با ضرب پس سرم زدند. اون همه نقشه بهم خورد یعنی؟ یعنی یه ماشین قراضه داشتم اونم داغون شده؟!!! حالا چیکار کنم؟ وارفته همونطور طاق باز به ارسلان نگاه میکردم.

ارسلان-نامردا همه چیو از ماشین کندن و بردن. لاستیک، قالقپاق،سپر، آینه.

«با خنده ادامه داد:» آینه هم کنده بودن...

مادرجون-وااااا !!!! دیگه این که ماشین نشد.

ارسلان سری به طرفین تکون داد و گفت:»

-پگاه از من میشنوی کلا اوراق کنیم بره، ماشین چهارتا در داره، هرکی اومده برده کلا با ابزار اومده بوده.

مادرجون-خب مادر ماشین یه روز تموم اونجا توی دل بیابون بوده.

ارسلان-پگاه؟ چرا مثل سکته ای ها شدی؟

«نیم خیز شدم و وارفته گفتم:» ارسلان من الان جدا بدبخت شدم، تو به من میخندی؟

romangram.com | @romangram_com