#بلو_پارت_114
-شوهر چیه؟ بچه است. شوهر بدیم قوز بالا قوز بشه؟ با این مردای زن نمای این دوره زمونه.
مادرجون-مگه قراره خودش انتخاب کنه؟ ما انتخاب میکنیم که مرد باشه.
باباجون-نوریه من از شوهر موهر خوشم نمیاد، نه نه حرفشو نزن.
مادرجون-واه، مگه تورو میخواییم شوهر بدیم؟! از شوهر خوشت نمیاد؟
باباجون-نه من میفرستمش دانشگاه و کلاس هنری و اینور اونور این گوشی از سرش میوفته.
مادرجون-آررررره، هرچیم بلد نیست از دانشگاه یاد بگیره، دیگه هفت خط بشه.
پـــــوف! این بریدن و دوختن ها تمومی نداره، به طرف تختم رفتم. من اینجا نمیمونم. فردا که ارسلان ماشینمو بیاره عکس ماشینو توی دیوار میزنم و میفروشم. پول پیش خونه جور بشه، اجاره اشم از همین راه پیج و تبلیغات درمیاد. فکر کردن من اینجا میمونم برام شوهر پیدا کنند؟ من خودم یه پا شوهرم! خونه ی خاله هم نمیرم که منت سرم بزاره...
تا نزدیکای صبح آسمون و ریسمون ساختم و باختم، هی فکر کردم که چه کارایی باید انجام بدم یا ندم...
صبح با صدای ارسلان بیدار شدم:
-پگاه؟ پگاه؟
«چشمامو باز کردم و با یه من اخم گفت:» بیا ماشینو آوردم، بدبخت شدی رفت.
«مادرجون از دم در گفت:» عه! امیر ارسلان!
«پلک زدم و به زور گفتم:» چیشده؟
romangram.com | @romangram_com