#بی‌گناه_پارت_81


با حول خداحافظي کردم و مانتو و شالي پوشيدم به سرعت سوار ماشين شدم و روندم سمت فرودگاهه مهراباد.......

توي دلم اشوبي بود مدام اطرافمو نگاه ميکردم يا اروين و پيدا کنم سرگردون دوره خودم چرخ ميزدم ديگه اشکم در امده بود و به هق هق افتاده بودم يهو گرميه دستي رو روي شونه هام احساس کردم..........

(اروين)

پروازم به دليل نقص فني نيم ساعت به تاخير افتاد با چمدانم به سمت کافي شاپ رفتم صداي هق هقه اشنايي به گوشم خورده با نگاه دنبال صدا گشتم دختري پشت به من داشت گريه ميکرد هيکلش شبيه بهار بود جلو رفتم و دستم و روي شونه هاش گزاشتم برگشت.... ....

(بهار)

برگشتم پشت سرم يه خانمه ميان سال که مهربون به نظر ميرسيد گفت: خانمي چرا اين وسط وايسادي گريه ميکني مشکلي داري؟

من: من....راستش.. من دنبال کسي ميگردم ولي پيداش نميکنم.

زن: دختره خوب ، خوب معلومه چرا پيداش نميکني وايسادي اينجا گريه ميکني چطوري ميخواي پيداش کني برو بگرد دنباله گمشدت.

لبخندي زدم و اشکام و پاک کردم و تشکري کردم و راه افتادم....

(اروين)


romangram.com | @romangram_com