#بیگناه_پارت_69
من: سرهنگ نگاهي به اين ايميل بندازين .
و لب تابو جلوي سرهنگ گذاشتم
سرهنگ نگاهي به ايميل کردو اخمشو در هم کرد و لحضه ايي متفکرشد برسامم بي توجعه با لبخند توي گوشيش بود سرهنگ بعد از دقايقي گفت: اين ايميل بو داره اين دفعه ديگه نميتونم حدس بزنم کي تهديدت کرده ولي پيگيرش ميشم فعلا برو
چشمي گفتم و بعد از گذاشتنه احترامه نظامي از اتاق خارج شدم برسامم همچنان سرش تو گوشيش بود جلبک حتي کنجکاوم نشد يعني ديگه واسش مهم نيستم به درک ديگه برام مهم نيس .
با خستگي کش و قوسي به بدنم دادم و به ساعت نگاه کردم 8 بود ديگه بايد برم چادرم و سرم کردم و کيفمو برداشتم و از همه خداحافظي کردم و از کلانتري بيرون امدم وا چقدر خلوت بود نگاهي به اسمون کردم هوا خيلي خوب بود تصميم گرفتم قدم بزنم به سمت راست توي پياده روي خالي شروع کردم به قدم زدم صداي قدم هاي ريزي رو پشت سرم شنيدم برگشتم پشت سرم و نگاه کردم کسي نبود حتما خيالاتي شدم پوووف دوباره شروع کردم به قدم زدن توي حال هواي خودم حسم به برسام عوض شده بود حس ميکنم اون چيزي که بينمون بود عشق نبود انگار همش يه تب تند بود شايد چون هيچ وقت پسري توي زندگيم نبوده و برسام اوليش بوده يکم احساساتي شدم ديگه خسته شدم يه تاکسي گرفتم و رفتم خونه .
من:اهايييييييي اهاليه خانه گلتون عشقتون نفستون ......
بهراد: خرمون،گاومون،نون خور اضافيمون به به خوش امدي خواخر.
من: هيعععععييي .
- بهراد:چته .
من: تاسف ميخورم از اينکه ادم نميشي برادر جان .
romangram.com | @romangram_com