#بیگناه_پارت_68
بهراد: ميمون درختي .
من: ديلاخ .
بهراد: امممم ........
من: کم اوردي کم اوردي يهووووو .
بهراد عصبي بلند شدو گفت: افريته .
جيغي زدو و پا به فرار گزاشتم حالا من بدو بهراد بدو بهراد با اون لنگاي درازش هر لحضه بهم نزديکتر ميشد بابا و مامانم ميخنديدين تا اينکه بهراد دستش بهم رسيد و من بدبخت شدم به علت شديده قلقکي بودنم بهراد هم نقطه ضعفمو ميدونست شروع کرد به قلقلک دادنم منم شروع کردم به قهقهقه زدن مامان و بابا هم ريسه رفته بودن يه گازه جانانه از دستش گرفتم که داداش رفت هوا خنده ايي کردم و در حالي که فرار ميکردم زبونم و براش در اوردم که محکم خوردم تو ستون وسط خونه ناله کونون گفتم: آآآآي نه نه کجايي که بهارت شتک شد .
بهراد و مامان و بابا از خنده ريسه رفته بودن اي خدا اينم خوانوادس ما داريم هوار هوار .
شبي خوبي رو بين کانون گرم خوانواد - اههههه او ماي گاد نکن اين کارا رو با احساس من بازي نکن- با تو مثله جسد خودتو انداختي وسط - شاعرم شدي- به کوري چشمت.
بله ديگه رفتم که لا لا کنم اخه فردا بايد برم اداره فقط ارزو دارم با برسام روبرو نشم با ياد اورديه ظهر اشک توي چشمام حلقه زد نه من نبايد گريه کنم سرم و روي بالش گذاشتم ياده يکي از خاطره هام با برسام افتادم زماني که توي معموريت خواستم ببوسمش ولي 3 شد خنده ايي کردم وقتي ياد زماني که پيشونيش بخاطر من زخم شد افتادم خنده از رو لبام فرار کرد خدايا بهم صبر بده به توام دووم بيارم بدون برسام حتي نفس کشيدنم برام سخت شده چشمام رو روي هم بستم و اجازه دادم مغزم استراحت کنه .
بسم الله گويان وارده اداره شدم بين راه با مهلا سلام عليک کردم و تندي خودم و توي اتاقم انداختم نفس راحتي کشيدم و به سمت ميزم رفتم و روي صندلي چرخدارم نشستم چه حسه خوبيه دباره برگشتم سره پستم چادرمو در اوردم به منشيم گفتم واسم قهوه تلخ بياره لب تابمو باز کردم يه ايميل داشتم از يه ادمه ناشناس بازش کردم: سلام منو ميشناسي نه نميشناسي هي سروان کوچلو منتظره من باش به زودي ميام سراغت واسه انتقام .
خدا اين چه معني ميده کي ميخواد ازم انتقام بگيره انتقامه چي رو چادرم و پوشيدم وبا برداشتنه لب تاب از اتاق خارج شدم و به سمته اتاق سرهنگ رفتم و تقه ايي به در زدم و با کسبه اجازه وارد شدم با ديدنه برسام شکه شدم ولي الان يه موضع مهم تر وجود داشت سرهنگ : چيزي شده مساوات اشفته به نظر مياي .
romangram.com | @romangram_com