#بی‌گناه_پارت_61


سه هفته بود تو بيمارستان بستري بودم هم برسامم رفته بود تو کما با اون ضربه ايي که اون جمشيده عوضي به سرش زد رفته بود تو کما شب و روز نداشتم سرهنگ هيچي از ماجرا نميگفت منم چيزي نميدونستم وقت بي هوش شدم و چشمام و باز کردم توي بيمارستان بودم وقتي خبر دادن برسام رفته تو کما دنيا سرم اوار شد و بيمارستانو گذاشته بودم روي سرم از پرسنله و دکترو دسشويي پاک کنه بيمارستانه فوش کش کردم حتي

نميزاشتن ببينمش دلم واسش شده بود انگار سوراخه مورچه عبوس جلوي دره اتاقش نشسته بود که پرستار با خوشحالي از اتاق بيرون امدو گفت: مژده بدين بيمارتون به هوش امد .

با خوشحالي پرستارو کنار زدو وارد اتاق شدم برسام با گيجي نگام کرد پريدم تو بغلش و محکم فشارش ميدادم به روز جدام کرو با اخم گفت: چکار ميکني خانمه محترم .

با چشماي گرد شده گفتم: برسام حالت خوبه من زنتم .

برسام با بهت گفت: زنم من ...زن دارم ..بچه هم دارم .

با چشماي گرد شده گفتم: برسام چت شده نکنه يادت نمياد .

برسام: نخير يادم نمياد شما کي هستي .

من: ا..امکان نداره ....داري شوخي ميکني ديگه اره . خندهي مسخره ايي کردو گفتم: مثل همون دفعه ايي ميخواي سرکارم بزاري اره . مشتي به سينش زدو گفتم: مگه نگفتم از اين شوخيا با من نکن هان ....مشتاي ظريفمو توي سينش ميکوبيدم و با گريه ميگفتم: دروغ گو ...دروغ گو لعنتي باز فراموشم کردي بگو بگو داري شوخي ميکني . يهو زبر پام خالي شدو ..........

با سوزش سوزن توي دستم چشماي سوزناکمو باز کردم پرستار داشت سوزنو توي دستم ميزد تا چشماي بازمو ديد لبخندي زدو گفت: به هوش امدي خانمي خوبي.

من: خو...خوبم چم شده .


romangram.com | @romangram_com