#بی‌گناه_پارت_60

برسام سرشو بالا اورد صورتش پر از اشک بود با دستاي خونيم اشکاشو پاک کردم و گفتم: ديگه گريه نکن من از ضعف تو ضعيف ميشم تو قوي باش .

برسام منو با احتياط کشيد تو بغلش و سرم و بوسيد و گفت: خوبي نفسم درد داري عزيزم الاهي برسام بميره نبينه .

دستام و روي لباش گزاشتم و گفتم: هيشش حرف از مردن نزن .

برسام سري تکون داد و گفت: زخمت عفونت ميکنه اگه باز بمونه .

بعد لباسشو در اورد و تنم کرد لباسش گشاد بود و به تنم زار ميزد ولي کاچي بهتر از هيچي زخمم به شدت ميسوخت ولي گريه نميکردم چون برسام ناراحت ميشد به برسام تکه دادم اونم با حوصله مشغول ناز کردنه موهام بود گاهي هم بوسه ي ريزي به گردنم ميزد اخماشم بد جوري تو هم بود هنوز شکه بودم مسيح ....مسيح چجوري سالم مونده بود مطمعنم اونم تو کشتي بود نکنه جمشيدم زندس و امدن تا انتقام بگيرن خدايا خودت رحم کن چه اتفاقي داره مي افته صداي قيژ قيژ در امد که باز شد و شبه يکي پيدا شد چشمام و ريز کردم تا ببينمش لما نور خيلي کم بود برسامم مثل من سعي در ديدن اون فرد داشت اون شخص در رو بست و ما تونستيم ...با بهت خيره شدم بوديم به جمشيد خداي من اونم زنده بود جمشيد نيش خندي به چهره مبهوتمون زد و گفت: به به ببين کيا اينجان جناب سرگرد و جناب سروان

بعد به من خيره شد و گفت: روباه کوچلوي مکار خوووب با حيله گري توانستي مخ هممون رو بزني با دل بريات و عشوه هات .

نگاه پر نفرتي به منو برسام انداخت و گفت: طي اين 8 سالي که کاره قاچاقه مواد و شروع کردم تا به حال نبوده کسي از کارم سر دربياره يا لو برم ولي شما .....شما پليساي احمق امدين و همچي رو به باد دادين سه تن مواد رو با اب دريا يکسان کردين عوضيااا شما دوتا موشاي کثيف با اون شهابه بي همه چيز تموم دار و ندارمون نابود کردين منم همچيزتونو نابود ميکنم خووووب اول از کي شروع کنيم اها اقا برسام چطوره با خانمه خوشکلت شروع کنيم هان .

بعد وحشيانه به سمتم امد و دستام و کشيد برسام گارد گرفت که جمشيد با تنفگش زد تو سره برسام ، برسامم بي هوش شد جمشيد نگاه پر از شهوتي بهم کردو گفت: خوشکله نميخواستم بي نصيب از دنيا بري ولي حيف با اين وضع اش و لاشت حاضر نيستم تفم تو صورتت بتدازم فقط لياقت مردن داري بعد اسلحشو به سمتم نشونه گرفت و دوووووب چشمام گشادشده خيره به جمشيد از نکه سرم تا نکه پام درد و احساس کردم حس مايه گرمي روي شکمم با بهت دستمو کشيدم روي اون مايه و با چشماي تارم به خونه کف دستم چشم دوختم جمشيد از ديدم تار شد و ........................................

(برسام)

با سردرده شديدي چشمام و باز کردم به اطراف نگاه کردم چشمام تار ميديد ولي همه جا سفيد بود دستام و بالا اوردم سرمي به دستم وصل بود خدايا به مغزم فشار اوردم من کيم؟ اسمم چيه؟ چرا اينجام؟ هيچي يادم نمي امد پلک زدم دره اتاق باز شد و پرستاري با لباس سفيد وارد شد و با ديدنه چشماي بازم شکه لبخندي زد و با هول از در خارج شد رواني اه خدا چرا ذهنم خاليه نه اسمي نه هويتي هيچي يادم نمي امد يهو در به طرز وحشتناکي باز شد و دختري پريد تو بغلم و گريه ميکرد وااا اين ديگه کيه به زور خودم و ازش جدا کردم و گفتم: چکار ميکني خانمه محترم ........

(بهار)

romangram.com | @romangram_com