#بیگناه_پارت_59
برسام : از چي ميترسي عزيزم من پيشتم تا با مني نبايد بترسي حالا بيا تو بغلم .
و دستاشو باز کرد از خدا خاسته پريدم تو بغلش و سرم گذاشتم روي سينه ستبرش برسامم محکم کمرم و گرفته بود و سر شونه هام و نوازش ميکرد تا اينکه دره انبار باز شد با ترس به برسام چسبيدم از شدت نور اخمام رفت تو هم و چشمام و بستم شبهه ادمي جلوي در پديدار شد و ......................
برسام نعره زد: عوضييي کاري بهش نداشته باش بهش دست نزن .
ولي اون بي رحمانه شلاقشو روي کمره برهنه ام فرود اورد .
برسام داد ميزد و ازش ميخواست دس از سرم برداره ولي گوشش بدهکار نبود کمرم از شدت شلاق ميسوخت انگار سربه داغ ميريختن روي کمرم اما دم نزدم حتي يه اخم نگفتم حتي داديم نزدم اشکيم نرختم مسيح با لبخند شروري بسته نمک و از جيبش در اورد برسام به شدت داد ميزد اما مسيح بي توجعه با لبخند کذايش به سمتم امد و صداي جيغغغ درد ناکم توي فضاي خوفناکه انبار پيچيد اشکام راه خودشونو روي گونم باز کردنو با شدت ميرختن روي گونه هام از درد سست شده بودن بيشرف همه نمکا رو
پاشيد روي زخمم با صداي بلند گريه ميکرم برسامم بسکه داد زد صداش خش برداشت و با چشماي تر نضاره گره درد کشيدنم بود با صداي بلند داد زدم: خداااااااااااااااااا .
مسيح قهقهه ايي سر داد و گفت: کودوم خدا بهار خانم بهتره سرگرد جونتو صدا بزني تا بياد نجاتت بده اوووخي درد داره .
با چشماي نيمه بازم زل زدم بهش به قيافه ايي که نه تنها برام جذاب نبود بلکه زشت ترين قيافه دنيا بود با تمامه دردم لبخندي حرسي زدم و گفتم: مم...ممسيييح ....ب...بدا...
....ش...ش..ک..ک..سس..ست....مي.. مي.... خو...خو....رن.....و ...خو....خو.....با.....پ...پي....پير....و...و....ز....
مسيح دندون قرچه ايي کردو شلاقو براشت و از انبار بيرون رفت به محض خارج شدش به سمت برسام حرکت کردم تلو تلو خورون به سمت برسامي رفتم که سرش پايين بود و شونه هاش از هق هق مردونش ميلرزيد دستاشو باز کردم و سرشو بغل کردم و با گريه گفتم: گريه نکن عشقم من خوبم اگه گريه کني من داغون ميشم من عاشق مرده مغرورم شدم هميشه مغرور بمون تو....تورو با غرورت دوست دارم .
romangram.com | @romangram_com