#بیگناه_پارت_58
برسام: واسه مواقه ضروري مثل الان لاذمه ديگه مثل اينکه پليسما .
من: اخ قوربون عشقه خنگم برم که انقدر باهوشي .
برسام: الان تعريف کردي يا فوش دادي .
من: مهم نيته عزيزم حالا اون تيغو رد کن بياد .
برسام با تقلا تيغ و از جيبش در اودم دستام و نزديک کردم و با هزار زور تيغ و گرفتم و شروع کردم اول بنده دسته برسام و باز کردم وقتي دستاش باز شد تيغ و ازم گرفت و پاهاشو باز کرد بعد دستو پاي منو باز کرد تا دستام باز شد شيرجه زدم تو بغلش اونم محکم بغلم کرد با حرس مشتي نثار کمرش کردم و گفتم: ديگه سرکارم نزاريا .
برسام: باشه عزيزم معزرت ميخوام .
من: حالا چجوري از اينجا خلاص شيم .
برسام نگاه کليه به اتبار تنگ و تاريک انداخت و گفت: نميدونم فعلا بايد صبر کنيم تا يکي بياد تا ببينيم براي چي مارو دزديدن .
من: يعني کاره کي ميتونه باشه .
برسام: نميدونم ...هيچ حدسي نميتونم بزنم .
من: برسام ميترسم .
romangram.com | @romangram_com