#بیگناه_پارت_62
پرستار: فشارت افتاده.
در همين حين دره اتاق باز شدو سرهنگ وارد شد مرده مهربوني که هميشه پشتمون بود لبخنده مهربوني زدو گفت: خوبي دخترم تو که دختره قوي بودي حالا چيشده همش روي تخت بيمارستاني .
با ياد اوري اينکه برسام بازم فراموشي گرفته زدم زير گريه و گريه و گفتم: س....سرهنگ ...برسام منو نميشناسه .
سرهنگ غم گين نگام کردو گفت: صبر داشته باش دخترم درست ميشه .
من: تا کي اخه تا کي بايد صبر کنم .
سرهنگ: ميدوني خدا کودوم يک از بندهاشو خيلي دوس داره اون بنده ايي که صبوره پس صبر داشته باش دکترش گفته بخاطره ضربه ايي که به سرش خورده حافظشو از دست داده ولي به روزي دباره حافظشو به ياريه خدا بدست مياره .
من: سرهنگ چيشد که مارو پيدا کردين تکليفه جمشيد و مسيح چيشد .
سرهنگ نفسه عميقي کشيدو گفت: وقتي دوتا نفرو فرستاديم دنبالتون زنگ زدن و گفتن که شما نيستين منم نگران شدم شستم خبردار شد خبريه بنابرين خودم شخصا امدم دره خونه اون پيرزه و پير مرده از اونا سراغ شما دوتا رو گرفتيم اما اونا گفتن که خيلي وقته با دونفره اونجا رو ترک کردين منم فهميدم يه کاسه ايي زير نيم کاسس دنبالتون گشتيم و شما رو توي اون انباره قديمي پيدا کرديم در حالي که دوتاتون بي هوش بودين تو گلوله خورده بودي برسامم بي هوش بود جمشيدو مسيح هم در حين فرار تير خوردن و مردن و همون طور که خودت ميدوني ....
با بهت به حرفاي سرهنگ فک ميکردم کي فکرشو ميکرد اينطوري شه چقدر دردناک چقدر اتفاقا افتاد به خودم امدم ديدم سرهنگ خيلي وقته از اتاق خارج شده چشمام و روي هم گذاشتم و خوابيدم ........
وقتي بيدار شدم سرممو کشيده بودن اروم از تخت پايين امدم و در حالي که استينه مانتمو درست ميکردم از اتاق خارج شدم به محض خارج شدنم توي اغوش کسي فرو رفتم بوي مامانمو ميداد خدايا دارم درست ميبينم مامان بابا بهراد الان اينجا بودن مامان با چشماي خيسش نگاهم ميکرد و ميبوسيدم بعد بابا بغلم کردو ماچ بارونم کرد با لبخند توي اغوش برادرانه بهراد غزيدم چقدر دلم براش تنگ شده بود گونه و پيشونيمو بوسيد يهو به شدت از بغله بهراد کشيده شدم با چشماي گرد شده به برسامه اخمو نگاه کردم بهرادم مبهوت شده نگاه ميکرد مامان و بابا هم همين طور يهو برسام داد زد: مرتکه مگه خودت ناموس نداري هان .
بهراد چشماش گرد شد و گفت: چي ميگي اقا مگه چکار کردم .
romangram.com | @romangram_com