#بی‌گناه_پارت_56

سرهنگ: خداحافظ .

تماس قطع شد نگاهم دوخته شد به چند جفت چشمه مبهوت محمد با بهت گفت: تو...تو پليسي .

من:خوب ....اره ...مسخص نبود از حرفام .

محمد سري تکون داد و گوشيشو ازم گرفت نه نه خاور بلند شدو خداحافظي کرد به تبعيت بلند شدم و بعد از تشکر فراوان از محمد و خديجه خانم به خانه نه نه خاور برگشتيم يک راست به سمت اتاق برسام رفتم دلم براش تنگ شده بود نگاهم رفت سمت چهره غرق خوابه معصومش يعني اون چشماي عاشق ديگه منو نميخواست يعني اون قلب عاشق قلب منو نميشناسه چقدر پيچيدس اين سرنوشتي که اسريشم تا کي بايد سختي بکشم دلم يکم ارامش ميخواد دستامو روي صورتش که ته ريشه زبري داشت کشيدم لبامو نزديک بردم و بوسه پر از احساسي روي پيشونيه عشقم زدم برسام کي امدي تو دلم که از عشقت ديونه شدم تو مجنون و من ليليه قصه چرا فراموشم کردي ....هان مگه کسي عشقشو فراموش ميکنه نامرد منکه گفتم دوست دارم چرا ؟؟؟چرا ؟؟؟

شب نشده بود که دوتا افسر امدن دنبالمون دلم گرفت برسام که منو نميشناخت معلوم نيس کي باز همو ببينيم برسام هنوز ضعيف بود و خواب الود با کمک معمورا برديمش توي ماشين و با تشکره فراوان از نه نه خاور و اقا قاسم که پيرمرده فرتوطي بود کردم و سواره ماشين به سمت تهران حرکت کرديم دلم پر ميزد واسه ديدن مامان و بابا و بهراد سرمو به شيشه خنکه ماشين تکه دادم کم کم چشمام مسته خواب شد و ...............

چشمام و باز کردم و به دورم برم نگاه کردم نميدونستم کجايم صدا صاف کردم و پرسيدم: کجايم .

اولي نگاهي به دومي کرد و جواب نداد اخمي کردم و بلند تر گفتم: پرسيدم کجايم چرا نرسيديم .

اولي از تو اينه نگاهي بهم کردو گفت: قرار نيس برسيم خانم پليسه زرنگ .

چشمام گرد و شدو گارد گرفتم و با لحن غضب الودي پرسيدم:شما مي هستين .

دومي: ميفهمي عجله نکن .

با اعصبانيت داد زدم: لعنتيا ميگم کي هستين کي شما رو فرستاده ما رو کجا ميبرين .

romangram.com | @romangram_com