#بیگناه_پارت_54
من: پس منو ببرين پيشش .
نه نه خاور بلند شد منم پشت سرش راه افتادم از خونه بيرون رفتيم نه نه خاور نزديک خونه ايي ايستاد و تقه ايي به در زد لحضه ايي بعد در توسط زن که لباس محلي تنش بود باز شد و با گرمي به زبان هم احوال پرسي کردن زنه اشاره ايي به من کردو چيزي به نه نه خاور گفت نه نه خاور هم چيزي گفت اونم در و کامل باز کرد و تعارف کرد وارد شيم سلامي زير لب کردم و وارد شدم نه نه خاور هم وارد شد زن تعارف کرد بشينيم اروم روي زمين نشستم لحضه ايي بعد زن همراه پسر جووني وارد شدن پسر نگاهي به من کرد و سلام کرد منم زير لب جوابشو دادم نگاهش کردم قد بلندي داشت و هيکلي با چشماي سبز و بينيه متوسط و لباي باريک پسره که اسمش محمد بود گفت: مثله اينکه به موبايل نياز دارين .
من: بله خيلي فوريه .
محمد از توي جيبش ايفنشو در اورد و گفت: بفرماين .
تشکري کردم و گوشي رو گرفتم و شماره سرهنگ و گرفتم بعد از چندتا بوق صداي پر ابهته سرهنگ امد .
سرهنگ: الو .
با خوشحالي: سلام سرهنگ .
سرهنگ با تعجب گفت: مساوات خودتي.
من: بله قربان خودمم معموريت با موفقيت تموم شد.
سرهنگ: ميدونم فقط خيلي نگران تو و سرگرد بوديم حالتون خوبه کجا هستين .
من: قربان ما خوبيم ما توي روستاي........... قرار داريم چيزه سرگرد حافضشونو از دست دادن .
romangram.com | @romangram_com