#بی‌گناه_پارت_52

برسام: من اصلا تو رو يادم نمياد حسيم بهت ندارم .

من: الان يادت نيس ولي رابطه خوبي با هم داشتيم .

برسام: هرچي فکر ميکنم چيزي يادم نمياد .

من: زياد به خودت فشار نيار به زودي يادت مياد .

برسام متفکر به در خيره شد که در باز شدو اون زنه واردشد و سينيه غذا رو گذاشت و گفت: قزم به شوهرت غذا بده جون بگيره خيلي ضعيف شده .

- باشه ايي گفتمو به برسام کمک کردم غذا بخوره بعد از غذا برسام خوابيد

خوابيد منم سيني رو برداشتم و از اتاق خارج شدم و وارده سالن شدم زنه روبروي دار ه قالي بافي نشسته بود زن با ديدنم لبخنده مهربوني زد و گفت: قزم سيني رو بزار توي اشپز خونه بيا پيشم به سمت اشپز خونه کوچکي که بيرون از خونه بود گذاشتم سوز سردي امد که به خودم لرزيدم توي خودم جمع شدم به اطراف نگاه کردم تا شب کار ميکرد کوه بود و کوه معلوم نيس کجا هستيم چندتا خونه کوچيک هم دور اطراف بود حالت روستاي خيلي کوچکي داشت و مرغ و خروس اين طرفو اون طرف پرسه ميزدن به خونه برگشتم زنه حالا قالي بافيشو ول کرده بود و داشت با دقت شال گردني ميبافت کنارش نشستم با لبخند چيزي زير لب گفت و توي صورتم فوت کرد و گفت: قزم چقدر ملوسي .

من: ممنونم خانم .

زن: مي بخشيد عزيزم من خاورم همه بهم ميگن نه نه خاور با شوهرم اقا قاسم زندگي ميکنيم .

من: نه نه خاور ميشه بگين چجوري ما رو پيدا کردين و اوردين اينجا .

نه نه خاور: شب بود اقا قاسم رفته بود دريا ماهي بگيره خيلي دير کرد دل نگرون شدم چارقدم سر کردم و رفتم دريا ولي اقا قاسم نبود دنبالش گشتم اما نبود برگشتم خونه منتظرش وقتي برگشتم روستا ديدم دوتا ادم بي جون روي زمينه اقا قاسم شما رو لب دريا دست تو دست پيدا کرده بود و به کمک اهالي اوردتون انجا .

romangram.com | @romangram_com