#بیگناه_پارت_50
بدنم از سرما کرخت و بي حس شده بود قدرت تکون دادنه لبامو نداشتم برسامم مثل من فقط دستامون توي دستاي هم بود .....
#####################
چشمام و باز کردم احساس کرختي و بي حالي ميکردم حس ميکردم فلخ شدم و نميتونم خودم و تکون بدم به اطرافم نگاه کردم توي اتاق کوچکي بودم چيز زيادي توي اتاق نبود پس برسام کجاست سعي کردم نيم خيز شم که دره اتاق باز شدو زني با لباس محلي وارد اتاق شد نگاهي بهم کرد و لبخند مهربوني زد و با لحجه شيريني گفت: هوش امدي قزم (دخترم).
من: من کجام اينجا کجاست برسام کجاست شما کي هستين .
زن: اروم کو دختر يکي يکي اينجا خونه مايه شوهرتم خوبه خوابيده .
من: ميخوام ببينمش کجاست .
زن: دختر جان ميخواستم يه چيزي بگم شوهرت هوش نداره .
من: يعني چي.
زن: هيچي يادش ني نه اسمش نه تو .
من: بايد ببينمش و با زور نيم خيز شدم زنه کمکم کرد و زير بغلم رو گرفت و از اتاق خارج شديم و وارد حاله کوچيکي شديم زن به سمت اتاقي رفت و با کمکش وارد شدم برسام توي رخت خوابي خوابيده بود و رنگ به صورتش نداشت الاهي بميرم هق هق م بلند شد زن نگاه دل سوزي بهم انداخت و گفت: قزم اقلمهَ (دخترم گريه نکن).
شوهرت حالش خوبه فقط هوش نداره .
romangram.com | @romangram_com