#بیگناه_پارت_48
چشمام گرد شده بود و رنگم پريده بود.
شهاب : هيششش چيزي نيس منم سروان شهابه مرادي سرهنگ موسوي منو فرستاد .
با لکنت گفتم: چ....ت..تو پ...وو ...ليسي
شهاب : هيس اره پليسم من ميرم سعي ميکنم بمبو خنسي کنم .
و به سرعت ازم دور شد زير لب گفتم: دير شده .
برسام و ديدم که عصبي به سمتم مي امد بهم رسيد و گفت: بهار نگو که کاره خودتو کردي .
زير لب گفتم: 10.....9.....8....7......
برسام: چي ميگي .
من: 5.....4...........3......2.......
دستاي برسام و گرفتم و پريديم توي اب ....... 1بووووووووومممممم.
کشتي رفت توي اسمون شنا کردم و امدم روي اب برسامم شنا کرد و امد روي اب اشک ريختم واسه معموري که شهيد شد برسام شنا کرد و به سمتم امد و گفت: چکار کردب بهار داشتي خودتو به کشتن ميدادي دختره خنگ .
romangram.com | @romangram_com