#بی‌گناه_پارت_47


برسام: بهار يادت رفته من مافقتم پس روي حرفم حرف نزن.

من: نهههههه نميرم نميرم .

برسام بغلم کردو گفت: ميري .

مشت ميکوبيدم توي سينشو نيگفتم نه نميرم .

برسام

دستاشو روي صورتم گزاشت و لباش و روي لبام گزاشت با شدت همو ميبوسيديم خدايا نه ،نه الان که عاشقش شدم خدايا نه .

مصمم به اطرافم نگاه کردم يه نگاه به ساعت 8 بود تصميم خودمو گرفتم يا با برسام زنده ميموندم يا بدون برسام مرده بمب ساعتي رو که برسام درست کرده بود و توي زير زمين نصب کردم تا 20 دقيقه ديگه منفجر ميشد و هرکي توي کشتي هس ميره تو هوا به سمت ارشه کشتي رفتم به عواقبکارم فکر کردمه دستي روي شونه ام نشست برگشتم سمت شهاب با حالت مرموزي نگام ميکرد لبخندي زدم و گفتم: چيزي شده .

شهاب : همچي رو خراب کردي .

با چشماي گرد شده گفتم: چ...چي .

شهاب : ديدمت که بمبو گزاشتي .


romangram.com | @romangram_com