#بی‌گناه_پارت_43


من: شريک .

با لبخند وارد اتاق شدم و روي تخت ولو شدم و با سرخوشي رو به برسام گفتم: برسام حال کردي الکي منو دسته کم گرفتي ديدي چکار کردم اگه همين جوري پيش بره معموريت به خوبي و خوشي تموم ميشه .

برسام با اعصبانيت گفت: بدون مشورت من چکار کردي هان .

من: وااا مگه من بچم ناسلامتي سروانم من سروان بهار مساواتم ميفهمي

برسام : هي سروان بهار مساوات حواست به کارات باشه تو هنوز جوجه ايي منم سرگردم منم کم زحمت نکشيدم به اين مقام برسم فکر کردم و معموريتامو تموم کردم ميفهمي پس انقدر واسه من کلاس نزار هرکي ميخواي باشي باش ولي حق نداري بدون مشورت با مافقت ابم بخوري فهميديييييي.

بعد با اعصبانيت و بي توجعه به چشماي اشکيم از اتاق خارج شد دباره اشک دباره هق هق خفه شده دباره ....دباره .... دلي شکسته .

صبع با سوزش چشمام از خواب بلند شدم بله ديگه وقتي کل شبو گريه کني همين ميشه ديگه به برسام که کنارم با فاصله خوابيده بود نگاه کردم با اينکه ازش دلخور بودم ولي نميشد منکر عشقم بشم حتي الانم دوسش دارم چرا انقدر مغروري اخه خم شدم روي صورتش چقدر دلم واسه مزه لباش تنگ شده بود الان که خوابه و بر اساس اين چند شب فهميدم خوابه سنگيني داره پس اگه يواش ببوسمش بيدار نميشه - نه بابا بيدار

نميشه بچسبون لبو.

اروم صورتمو نزديک صورتش کردم چشمام و بستم و لبام روي لباش گزاشتم بي حرکت چه ارامشي چي ميشد با عشق جوابه بوسمو ميدادي احساس کردم لباش تکون خورد خواستم جدا شم که دستاش دور کمرم حلقه شد و حالا جاهامون عوض شده بود با چشماي خمار از خواب نگاهم کردو گفت: داشتي چکار ميکردي .

يا خداااااا اب دهنمو قورت دادو گفتم: م...من ...دا...داشتم ...چيز ...اها...چيزم ......چيزم و گم کردم گفتم ...بگردم دنبالش .


romangram.com | @romangram_com