#بیگناه_پارت_41
اولي گفت: مطمعني کارا درست انجام دادي ميدوني که رعيس حساسه.
دومي: خيالت تخت اق سروش همچي حله .
بعد صدا قطع شد فک کنم رفتن اه گوشيمم نياوردم به برسام خبر بدم اروم جلو رفتم و وارده طير زمين نمور شدم حالت انبار بود و پر از جعبه خم شدم در يکي از جعبه ها رو باز کردم چشمام گرد شد و لبخندي روي لبم نشست يه بسته کوچيک در اوردم و توي حيبم گزاشتم و سريع از زير زمين خارج شدم با سر خوشي پرشي کردم و به سرعت وارد ويلا شدم برسام کلافه روي مبل نشسته بود و پاهاش و عصبي تکون ميداد با ديدنم به سمتم امد ولي من بي توجعه به سمت اتاق کاره جمشيد رفتم و بدون در زدن وارد شدم با ورود ناگهانيم هر سه کله پوک برگشتن سمت م و نگاهي به قيافه اعصباني من انداختن جمشيد با اخم گفت: چيزي شده که اين جوري وارد شدي بدون در زدن اصلا شايسته خانمه با شخصيتي مثل شما نيس .
با اعصبانيت گفتم: بابت ورود ناگهانيم معزرت ميخوام ولي ميشه راجب اين( و بسته حاويه مواد ) رو روي ميزش انداختم و ادامه دادم : توضيح بدين .
رنگ هر سه تا شون پريد جمشيد که رسما کپ کرده بود مسيحه زبون دراز رسما لال شده بود و اما شهاب که به طرزه عجيبي توي فکر رفته بود برسامم با غضب نگاهم ميکرد
جمشيد: ا...اينو کجا برداشتي.
من: از اينا زياد بود اونم توي زير زمين .
جمشيد لعنتي زير لب گفت و ملتس زل زد به مسيح ، مسيح سري از روي تاسف تکون دادو گفت: محبوريم راستشو بگيم .
جمشيد نفسه عميقي کشيد و گفت: هرچي فکر ميکنين درسته .
من: پس شما قاچاقچي موادين .
romangram.com | @romangram_com