#بیگناه_پارت_40
برسام:به من.
من: ايشششش ادمي.
برسام: نه فرشته ام.
من: اره تو عزراعيلي بلند شو انقدر سر صبعي چرت و پرت رديف نکن .
برسام: اخ سرم .
با نگراني گفتم: چيشدي .
برسام: چيزي ني سرم تير کشيد .
من: حالت خوبه .
برسام: اره خوبم فعلا بريم پايين امروز بايد بگرديم دنبال سر نخ .
من: اوگييييييي.
با برسام راهيه سالن غذا خوري شديم و وارده سالن شديم مسيح و شهاب و جمشيد اخمو نشسته بودن با لبخند وارد شديم. و بعد از سلام و صبع بخير نشستم و شروع کرديم به خوردن اخرين لقمم خوردم و با تشکر از پشت ميز بلند شدم و به سالنه نشيمن رفتم و روي مبل نشستم مسيح و شهاب و جمشيد رفتن واسه نظارته جنسا تا اون وقت منم ميتونستم يه سرکي به ويلا بکشه ببينم چخبره اول از طبقه اول شروع کردم و نامحسوس ميگشتم تمام اتاقا رو گشتم يکيش کتاب خونه بود بقيشم اتاق خواب بود سمت زير زمين رفتم که صداي دو نفرو شنديم.
romangram.com | @romangram_com