#بیگناه_پارت_38
با نگراني دستمو گزاشتم رو پيشونيش و گفتم: يا امامه شونصدم نکنه سرت ضربه خورده مغزت جابه جا شده واي خدا حالا من چجوري با اين خل و چله سرشکسته معموريتو ادامه بدم .
برسام قهقهقه ايي سر دادو گفت : واي به عمذم انقدر که پيش تو خنديدم تا حالا تو اين29 سال نخنديدم دختر تو چقدر باحالي
من: برسااااااااااااااام .
برسام: چيه چرا داد ميزني الان بيدار ميشن ميزيزن تو اتاق .
من: پس مثل خلق خدا بنال چت شده.
برسام:بي ادبم که هستي.
ديگه عصبي شدم و با غصب بهش حمله کردم برسام بدو من بدو اخر دستم رسيد به تيشرتش و گرفتمش برسامم منو گرفت من تقلا ميکردم برسام ميخنديد عوضي رو حاليت ميکنم برگشتم هلش دادم روي تخت تا فرصت کنه فرار کنه نشستم روي شکمش و دستاشو مهار ميکردم حالا من ميخنديدم بعد از مدتي که هم من از نفس افتادم هم برسام کنار هم ولو شديم و ميخنديدم .
برسام: واي چ حالي ميده تو رو حرس بدي .
مشتي نثار بازوش کردم و با تهديد گفتم: کاري نکن اين دفعه دستاتو بشکنما .
برسام دستاشو بالا برد و گفت: من تسليمم .
من: حالا بي شوخي خوبي .
romangram.com | @romangram_com